من برای تو دعا می کنم دوست خوبم که هیچ گاه محتاج مرهمی بر زخمهایت نباشی و تو دعا کن دل تیره ی من از این تیره تر نشود

تشویش
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

امروز برای چندمین بار به سراغت امدم

به سراغت امدم

طبق معمول خونسرد بودی

ارام بودی

ومن در انتظار کلامی

 

این روز ها هوایت ابری میشود

بوی خیانت می اید

شاید هم دلگیری

شاید هم تنفر

هر چه هست

ابری هست

به اندازه تمام ابر های اسمان

و من ریزش میکنم

وسقوط در حد بی نهایت

تا نقطه های کور زندگی

شاید ایمانم را بپچانم

در دستمالی

و به سگان علی ،ابوبکر،عمر ،عثمان هدیه دهم

ان چه هست

این است که من تشویش دارم

تشوش تو،ایمانم،زندگی

مبادا بدزند ازمن

و در خرابه های شهر مدفون کنند

و من در جستجوی اینها

به سرچشمه حیات بی اعتنایی کنم

و خود را فراموش کنم

و بی اعتنایی کنم به خودم

پس باید بروم

دور دست ها

دور دست ها

چایی که رد پایی از ایمان و تو نباشد

و من ریه های پر دودم را از هوای تازه پر کنم

و بخندم

بخندم

به زندگی

 

 

 


 
 
عصر های من
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

پا های خسته من

پا های خسته من

دیگر رمقی ندارد

حس خواستن دیگر نمی باشد

شروع شبی دیگر است

و من در فکر!

 

دختر زیبا روی در نزدیکیم

بو می کشد

فکر مرا

و میخندد

و میگوید به مادرش

من چقدر خسته ام!

 

مردی باعصا و چشمانی بسته

یک عدد نان میخواهد

و من ادرس نانوایی به او میدهم

چشمهایش را می گشاید

پوزخندی می زند

و من به فرزندی هابیل می اندیشم

و صدای سکه های طلائی درون کاسه مرد گدا

مرا به حالت احتزار در میاورد

 

پا های خسته من

پا های خسته من

دیگر رمقی ندارد

من خونسردم

و سرم را بر روی شانه غریبه ترین مرد شهر می گذارم

و میخوابم

تا مرد شانه اش را تکان دهد

به نشانه اعتراض

من چشمهایم را میمالم

دل کوچک مرد می لرزد

 

پا های خسته من

پا های خسته من

دیگر رمقی ندارد

من احساس میکنم

احساس میکنم

قلبم دریده شده

و فوران سیل اسای اشک

دیگر اثری نخواهد داشت

بر اساطیر زمان

 

پا های خسته من

پا های خسته من

دیگر رمقی ندارد

من میخوابم

همین جا

در بستر سنگها و خارها

تا پا های خسته من....

 


 
 
در این لحظه
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
 

در این لحظه

که خورشید خاموش است و ماه خاک الود

من

در کنج اتاقکی در شهری خاک الود محبوس شده ام

و نظاره گر مفلسان هستم

بی انکه ادعای بر مفلسی انان داشته باشم

من محبوس شده ام

و مغزم به صورت قطعه ای ، شروع به کار میکند

و در پی تصویری از تو کلنجار می رود

و جز اه و حسرت هیچ نمی یابد

به سراغ دفتر خاطراتم میروم

عکسهای تو را نگاه میکنم

عکسهای دفتر خاطراتم تو را نامانوس جلوه میدهند

نمی دانم

حضور روشن تو

چرا خاموش است؟


 
 
وطن پرنده پر در خون
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

به علت سفر به وطن عزیزم تا چند روزی وبلاگ تعطیل می باشد


 
 
وطن پرنده پر در خون
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

به علت سفر به وطن عزیزم تا چند روزی وبلاگ تعطیل می باشد


 
 
شاخه عشق
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

من ایستاده

شاخه های عشق پر تلاطم

و نسیمی کوتاه  در جریان

تو می آیی

از میوه درخت سیب سخن می گویی

من ایستاده

شاخه های عشق برگ ریزان

نسیمی کوتاه در جریان

تو می آیی

از طروات گلها می گویی

از شبهای پر طروات سخن می گویی

من ایستاده

شاخه های عشق خشکیده

آه

چه طوفان سنگینی است

طوفان هجومیت


 
 
عبور سرد
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
 

من هستم

توهم هستی

دست به دست

شانه به شانه

ولی صندلی خالیست

جای فکری روشن

و سایه ای پر رنگ

من عبوس میشوم

و تو میخندی

چه عبور سردی


 
 
دریچه
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد


 
 
شیطان
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

 

در خلوت صبحگاهان

سکوتی اسفبار مرا در بر گرفت

شط پر آب چشمانم را خشکاند

و بر غریزه احساس ،مهر خاموشی زد

و بر سر در ایمانم تابلوی زد با عنوان

تعطیل

مرا به سوی شبهای سیاهی کشاند

که یادش درد آور است

آری

شیطان دخمه کرده است

آری

شیطان حریص

با چنگالهای سیاهش مرا دزید

و بر معنویت و کلام دلم سیاهی افشاند

شیطان رو زگارم را توصیف می کرد

و تخم تردید می افشاند

شیطان برایم معشوقه ای ساخت

از خود

شیطان صبوری کرد و مرا به نیستی وادار کرد

و توبه گناه نابخشوده شکست

و حریم عشق پایمال شد

واصرار و انکار من بی فایده

شیطان،شیطانی کرد

و من به تو دگر نیند یشید م

 


 
 
آتش
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

در گستاخی سرمای بهار

 به یکباره تنم لرزید

حرکت دندانهایم شروع شد

وتمام وجودم را آتشی در برگرفت

از آتش تردید

مغز من از هنجارهای نازنینی نوشت

در پس پردها گریست

و جودم راتکه تکه کرد

وسوزاند

آتشی از آتش غفلت

آه

چه کودکانی که در ره ایثار هستند

و وجود مرا میسوزاند

آتشی از آتش حسرت

صبحگاهان مغموم هستم و دلگیر

و رایحه آیۃ الکرسی

وجودم را شفاعت میدهد

و درونم را میسوزاند

آتشی از آتش تقدیر

مرگ بازیچه ام را باور کردم

گل همسایه مان را دوست دارم

وتنم را سرخ میکند

آتشی از آتش شهوت

سراپا انتظارم

به فردا میسپارم

سقوط آیینه

مرگ قناری

حضور عاطفه

شهر خیالی

و وجودم را سیراب میکند

آتشی از آتش دوزخ


 
 
اخرین زجه
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
 

امشب آخرین زجه هایم را میزنم

آخرین فریادها

آخرین سکوتها

ونگاهی به آسمان می اندازم

بیهودگی را تجربه میکنم

امشب سلطان پیروز شد


 
 
اخرین زجه
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
 

امشب آخرین زجه هایم را میزنم

آخرین فریادها

آخرین سکوتها

ونگاهی به آسمان می اندازم

بیهودگی را تجربه میکنم

امشب سلطان پیروز شد


 
 
صدمین بار
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
 

امشب برای صدمین بار دلم گرفت

دلم گرفت

بی انکه ستاره ای در سوگ آسمان باشد

من در کویرم

در کویر احساس

بوته های خشکیده احساس من

به مثابه های خار های زهر اگین هستند

که بر هر جنبنده ای می تازد

وای-وای-وای

هوا چقدر خوب است

در اوج بهار هستیم

و شعر هایم را مینویسم پاییزی

امید دارم

زمستانی نباشد!

و شعله های که تا امروز میسوختند

خاموش شوند

 

 

امروز برای صدمین بار

به صد ها دختر محله مان خواهم گفت

 ببخشید

و به صد ها رفتگر و بقال و گچ کار

تو ضیح دادم

که دیوار بی  پی نیست

و شرط عقل است

امروز مادرم برای صدمین بار گریه کرد

گریه ای از جنس آب

آهی کشید : دلچسب

و برای صدمین بار بوسید مرا

 بی منت

من درافق امید می مانم

بی انکه ستاره ای باشد

یا پرنده ای

من در افق امید می مانم

به عیار 18

سفید خواهم شد

سفید و سفید تر

بر سیاهی غلبه نخواهم کرد

و قدم به سوی خانه دعا فروش محله مان خواهم گذاشت

از اکسیر زمان او میخرم

هندوانه ای خواهم بخشید به او

که شبا نگاهان بخورد و بخندد

چابلوسانه بگویید

از مرد سنگ وآب

من میروم

میروم به ازدحام شهر

به شلوغ ترین کیوسک تلفن شهر

تلفنی خواهم زد به معشوقه بی تلفنم

فریادی سر خواهم داد

که گوش همه شهر کر شود

من میروم به بزرگترین مرکز خرید شهر

سلام خواهم داد

به صندوقدار

خواهم خندید

به مردمانی که جای مشت و لگد بر صورتشان هست

وعینک بر چشم دارند

از پشت عینک هایشان میبینند

چه زیبا دنیا را

به صمیمیت این ازدحام وشلوغی

یک ساز دهنی میگیرم

می نوازم غمگین

در حضور پسران مست و دختران شوریده

و نشان خواهم داد که اکسیر زمان هیچ نیست

جزء خاموشی

 

 


 
 
رعا
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

من برای تو دعا می کنم دوست خوبم که هیچ گاه محتاج مرهمی بر زخمهایت نباشی و تو دعا کن دل تیره ی من از این تیره تر نشود


 
 
دوست داشتن
نویسنده : المپ-پانتئون - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

دکتر علی شریعتی

 

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری  تو را دوست نمی دارد.

کسی را که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری.

اما کسی که تو دوستش میداری  و او هم تو را دوست دارد.

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است.


 
 
← صفحه بعد